تبليغاتX
"قصرعشق"
"به زندگی امیدوار باش"

 

کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند....طوطی شکایت کرد و خداوند او را

 

زیبا آفرید.....

 

ولی کلاغ گفت:"هر چه از دوست رسد نیکوست".....

 

و نتیجه آن شد که میبینی.....طوطی همیشه در قفس.....و کلاغ همیشه آزاد......

 

"به زندگی امیدوار باش"

 


 

+نوشته شده در 87/04/23ساعتتوسط مريم |

 

 

 

هوس بازان کسي را که زيبا ميبينند دوست دارند اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا مي ببنند

 

 

اگر از پایان گرفتن غمهایت ناامید شده ای ، به خاطر بیاور که زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی است که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید

 

 

زیباییه عشق به سکوت است نه فریاد ؛ زیباییه عشق به تحمل است نه به خرد شدن ؛ و فرو ریختن عشق خیالی است که اگر به واقعیت بپیوندد تمام شیرینی اش را از دست می دهد

 

 

قلب آدم مثل یه جزیره می مونه ؛ مهم نیست چه کسی اول پاشو تو اون می زاره ، مهم اینه که کی تا آخر تو اون میمونه

 

 

عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه. پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی. اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش را داشته باشی که تو دستات نگهش داری.

 

+نوشته شده در 87/03/29ساعتتوسط مريم |
روزهاگذشت...

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .


فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+نوشته شده در 87/03/11ساعتتوسط مريم |
پازل

پازل دل کسی را به هم ریختن هنر نیست ؛ هر وقت تونستی با تیکه های شکستۀ دل کسی براش یه پازل دل جدید بسازی

 

 هنر کردی

 

 

از شمع 3 چیز آموختم :

 

ایستاده بمیرم

 

بی صدا بمیرم

 

به پای دوست بمیرم

 

 

نه زندگی آنقدر شیرین و نه مرگ آنقدر تلخ است که انسان شرافتش را به آن بفروشد

 

 

 

زندگی مثل بازیه شطرنج میمونه :

 

اگه خوب بازی نکنی همه می خواند یادت بدند ، ولی اگه خوب بازی کنی همه می خواند شکستت بدند

 

 

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه اینکه تو متلاطم شوی

+نوشته شده در 87/02/28ساعتتوسط مريم |

 

فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم

مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا

 

 

 

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو

تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري .......اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت

علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره

 

 

+نوشته شده در 87/02/17ساعتتوسط مريم |
6جمله ی زیبا

مهرباني را وقتي ديدم كه كودكي خورشيد را در دفتر نقاشيش سياه

كشيد تا پدر كارگرش زير نورافتاب نسوزد.

چه کسي مي داند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟ چه کسي مي داندکه تو در حسرت يک روزنه در فردايي ؟ پيله ات را بگشا ، تو به اندازه يک پروانه زيبايي .

 

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم درچشمهاي يکديگــرنگــــاه کنيم .

 

آنجه را که دوست داري بدست آور وگرنه مجبور ميشوي آنجه را که دوست نداري تحمل کني . هميشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمي کند حتي اگر تو او را فراموش کرده باشي.

 

مهم نيست در عشق به وصال برسي, مهم اين است که لياقت تجربه کردن يک عشق پاک را داشته باشي.

رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس تنها آواز بخوان.

 

 

 

+نوشته شده در 87/02/05ساعتتوسط مريم |
آدم
                                                                                                                                                    

                                                             

آدم خیلی حقیره بازیچه ی تقدیره پل بین دو مرگه

مرگی که ناگریزه حتی خود تولد اغاز راه مرگه

حدیث عمرآدم حدیث باد و برگه

 

+نوشته شده در 87/01/15ساعتتوسط مريم |
خدايا!

 

خدايا!

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.

 

+نوشته شده در 87/01/09ساعتتوسط مريم |
خدایا

خدایا

 

به هرآنکه دوست می داری 

 

بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است.

 

 وبه هرآنکه دوست تر می داری

 

 بچشان که دوست داشتن ازعشق برتراست.

 

 

 

 

+نوشته شده در 86/12/27ساعتتوسط مريم |
((شراب))

 

 ابـلیـس شـبی رفـت بـه بـالـیـن جـوانـی

 

                        آراسـتـه با شکل مـهیـبـی سـر و بـر را

 

 گـفتـا که مـنم مـرگ واگـر خواهـی زنهار

  

                       بـایـد بـگزینی تو یـکی زین سه خطر را

 

 یــا آن پــدر پـیـر خــودت را بـکـشـی زار

 

                       یا بشکنی از خواهر خود سینه وسر را

 

 یاخود زمی ناب خوری یک دو سه ساغر

 

                       تـا آنـکـه بـپـوشـم  ز هـلاک تـو نـظـر را

 

 لرزید ازاین بیم، جوان برخود وجا داشـت

 

                       کز مـرگ  فتـد لـرزه بـه تـن ضیـغم نر را

 

 گـفتـا پـدر و خواهـر مـن هـر دو عـزیزنـد

 

                       هـرگـز نـکـنـم تـرک ادب ایـن دو نـفـر را

 

 لکن چوبه می دفع شرازخویش توان کرد

 

                      می نوشم و با وی بکنم چاره ی شر را

 

 جامی دو بنوشیدوچو شدخیره زمستی

 

                     هـم خواهر خود را زد وهم کشت پدر را

 

 

+نوشته شده در 86/12/09ساعتتوسط مريم |